دست نوشته هاي يك پسر غرغرو
دلنوشته!!!!
دل من داند و من دانم و تنهايي من بعضي وقتا حرفات اونقدر زياد ميشن كه ترجيح ميدي بجاي به زبان آوردنشون سكوت كني.مثل همين الان. س ك و ت !!! اگه ترسو باشم یا بزدل و شایدم شجاع همینم که هستم اگه کله خر باشم یا بچه ی فوق مثبت همینم که هستم هر چیز دیگه ای باشم همونم که هستم. میخوای بخوا نمیخوای هم به درک نخوااااااا من همینم که هستم.اگه باهام حال نمیکنی به سلامت. مواظب حرفای نیش دارت هم باش که ییهو دیدی بدجوری جوابتو دادم. من میدونم تو چه مرگته ولی چون دوست ندارم ضعف کسیو به روش بیارم چیزی بهت نمیگم ولی تو جلوی همه س بروبچ هر چی شده بود رو بلند بلند بلند جار زدی. متاسفم برات
طرف صحبتم یکی ازدوستان بود.از بچه های نت نیست ولی چون خیلی دلم ازش پر بود اینجا حرفامو زدم.معلوم نیست دوباره کی بآپم. لله اعلم پ ن 1:بعضی وقتا وقتی که به آدمای این دوره فکر میکنم از اخلاقیاتشون عقم میگیره.دلم میخواد ازشون هر چه بیشتر فاصله بگیرم و چشمم کمتر تو چشمشون بیفته. چرا همه اینجورکی شدن؟ شاید خودمم اینجورکی باشم و ندونم.شاید... میخوام برای مدتی فقط برای خودم باشم.منو ببخشید تمام. دیوار اتاق پر از عکس میشه همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی پ ن:اگه بهتون سر نمیزنم دلیل بی محلی یا نامردی نیست.دلیل چیز دیگه ای هست.به یادتون هستم حتی اگه پیشتون نباشم. تعارف هم نیست شما هم منو به این خاطر ببخشید باید از اینجا اثاث کشی کنم پست فرت تو اين نيم ساعت راه كلي تو دلم حرف زدم. همه ي حرفهايي كه تو دلم مونده بودن.آخرش نزديك بود وسط خيابون گريه ام بگيره. همه ي حرفايي رو كه ميخواستم تو اين مدت نميدونم چند ماهه شايدم چند ساله بزنم؛همه رو جمع و جور كردم و تيتر وار به خودم گفتم.تا حداقل گفته باشم. تا حداقل اينو بفهمم كه يكي هست كه حرفمو گوش بده و اون خودم بودم يه مسيرخلوت رو انتخاب كردم و تو تاريكي اول غروب راه افتادم. چه باحال بود!!بيخيال و آروم راه ميرفتم.بي هيچ هدفي. اين چند سال رو مرور كردم.بيشتر حرفم با دو سال اخير بود. آخراي مسير ديگه داشت با خودم دعوام ميگرفت(تو رو خدا به اين ساختار گير نديد) وقتي كه همه ي حرفام رو زدم؛وقتي كه همه چيز رو گفتم آرومكي يه چيز خيس دويد تو چشمم!!!!! نخواستم ادامه اش بدم.بيخيالش شدم ميخوام يه هفته اي با خودم تنها باشم.تنهايي رو دوست دارم.حال ميده. ديگه متنم نمياد. پ ن 1:كي باورش ميشه يه هفته از مدرسه ها پريد؟؟ پ ن 2:حالا كي باورش ميشه امروز امتحان رياضي داشتيم؟ پ ن 3:آهنگ جديد مسعود سعيدي بنام بلاي جون. حتما دانلودش كنيد.فضاي آهنگشو دوست دارم(متنش نه) http://173.45.78.136/modules.php?name=News&file=article&sid=2769 بالايي لينكشه پ ن 4:حس درس هم هست و هم نيست.زيست امسال رو بايد چيكار كنم؟معلمش كه فرت(يعني پرته)قراره به گاج و كاظم(قلم چي) متوسل بشيم.اينم از اوضاع ماااا پ ن 5:ببخشيد اگه كامنت ها رو دير جواب دادم.هنوز چنتا از كامنت هاي پست قبلي بي جواب مونده پ ن 6:شايد وبلاگو تعطيل كنم.بعضي وقتا كه خيلي اذيت ميشم اين به سرم ميزنه(نظر شما چيه؟) خدانگهدار همه شايد براي آخرين بار!!!!! خوب ديگه خوردن و خوابيدن بسه.بايد از امروز ديگه صبح زود از خواب بيدار شيم(مگه پادگانه كه بايد ساعت 6 صبح بيدار بشيم؟). امروز صبح ساعت 5:30 بيدار شدم(براي خودم هم عجيب بود).بعد از خوردن صبحونه و بقيه ي كارهايي كه يه آدم اول صبح انجام ميده ساعت شيش و ربع از خونه زدم بيرون(ساعت شيش و نيم با ميثم و ديويد قرارداشتم(مقصرمن نيستم.داوود اين زمانو پيشنهاد كرد.خودش هم ميگفت آخه كي اين موقع صبح ميره مدرسه؟اصلا كدوم احمقي اين پيشنهادو داد.ما هم بهش تذكر داديم كه اون احمق خودت بودي.تازه 2 زاريش افتاد چه خبره. ميگفتم؛راه افتاديم و حدودا بيست دقيقه ي ديگه به مدرسه رسيديم.ديديم فقط ده نفر اومدن اونا هم بچه هاي اول بودن. رفتيم گوشه ي حياط و حدودا 45 دقيقه اونجا فك زديم تا زنگيدن و رفتيم سر صف ها.تو اين مدت كلي از بچه هاي پارسال رو دوباره ديدم.از مملي بگير تا مجيد!!!!! بازار بوس بوس كاري هم داغ بود.(نيش باز) اول همه آقاي گريزي ناظم مدرسه يا يه جوري همه كاره ي مدرسه حدودا نيم ساعت سخنراني كرد و عقده اي اين سه ماه سخنراني نكردنش رو خالي كرد.بعدش هم سردار قاسمي فرمانده ي سپاه اراك اومد و اون هم نيم ساعت فك زد. بعدش هم به يه سري از برو بچه هايي كه تو مسابقات علمي رتبه آورده بودن جايزه دادن(چقدر زود!!) حدودا ساعت 9 شده بود كه رفتيم سر كلاس.(خدا رو شكر كلاس امسال طبقه ي سوم هست و مثل پارسال مجبور نيستيم 4 طبقه رو متر كنيم خدا رو شكر). بعد از نيم ساعت آقاي كرمي دبير رياضي اومد.نيم ساعت سخنراني و يه و نمي ساعت مابقي هم جون كندن(راستي مسالهم كلاسمون پنجره اش رو به خيابون باز ميشه و حسابي كيف ميكنيم.نميدونيد از اون بالا كل شهر رو ديد زدن چه فازي ميده.البته بچه ها براي ديد زدن جاهاي ديگه هم استفاده ميكنن كه همين موضوع كلي دردسر برامون درست كرده بود.) زنگ دوم باز هم آقاي كرمي اومد(عجبااا).گفت كه حوصله تون روندارم بريد خونه(ما هم از خدا خواسته در طرفه العيني طبقه ي پايين بوديم(سرعت عمل رو داريد!!) برگشت رو پياده اومديم. ميگما اين پليس ها هم چقدر عقده اي هستن.سه ماه نبودن بهمون گير بدن باز تا مدرسه ها بازشدن اونا هم پيداشون شد. قضيه از اين قراره:داشتيم برميگشتيم خونه كه براي كوتاه تر شدن راه انداختيم تو يه مسير فرعي.از قضا تو اين مسير يه دبيرستان دخترونه هم هست(من چيكار كنم كه از هر طرف بخوايم بريم سر راهمون دبيرستنا دخترونه هست؟) ادامه ميدم:سر كوچه ي اون مدرسه هم يه سوپرماركت هست. دم ظهر بود و هوا گرم.قبلش هم كلي هله هوله و از اين جور چيزا خورده بوديم و حسابي تشنه مون شده بود.من رفتم تو سوپرمازكت كه آب بخرم و بچه ها هم جلوي در وايسادن.تا اومدم بيرون ديدم يكي از اين گشت هاي پليس جلوي بچه ها وايساده و داره سيم جيمشون ميكنه. اولش فكر كردم بچه ها كاري كردن ولي وقتي رفتم جلوتر ديدم كه پليسه ميگه كه اينجا براي چي وايساده بوديد؟بچه ها هم موضوع رو گفتن.پليسه هم كه منو با يه بطري آب معدني ديد ديگه نتونست چيزي بگه(كلي حال كرديم كه ضايع شد). بعدش هم گفت كه ديگه اين طرفا نبينمتون؛منم گفتم كه نميشه.آخه مسيرمون از اين طرفه. اونم ديگه چيزي نگفت و رفت. اين بود خاطره ي روز اول مهر. پ ن 1:اين پست متنش به دلم ننشست.شايد چونكه سريع نوشتمش پ ن 2:آخ جون فردا ميريم عروسييييييييي (حالا دست دست شله شله آقايون دست خانوما رقص حالا برعكس خوب ديگه بسهوبريد خونه هاتون.مراسم تموم شد). باي همگي.(بوسسسسسسس) تا چشمام رو رو هم میزارم بازم ترسش تو جونم رخنه میکنه. الان یه ساله با منی.خوب آخرش هم نگفتی چی ازم میخوای؟بگو دیگه!یادته پارسال همین موقع ها بود که اومدی.یه شب بدون دعوت. اگه مهمونم بودی:1-مهمون که صاحبخونه اش رو داغون نمیکنه.میکنه؟؟ 2-مهمون یه روز ؛فوقش دو روز نه اینکه یه سال و اندی... دعوت رو میگفتم؛گفتم که یه شب بدون دعوت اومدی و هنوزم نرفتی.حداقل بزار تو شبام راحت باشم.چیز زیادی میخوام؟ آخخخخخخ تمومش کن بره.تمومش کن.برو. هر شب وقتی که میخوام لامپ رو خاموش کنم بازم فکر توی لعنتی میاد سراغم.کار هر شبمه!گفتم که؛ یک سال و اندی!!! دیگه دستم به نوشتن نمیره. تماس فرت.!!!! پ ن 1:ماه رمضون داره تموم میشه.یکی نیست بگه خب که چی؟وقتی که شروع شد چه استفاده ای ازش کردی که داری اینطور ..بیخیال بابا. تموم شد و من که کاریش نکردم.فقط گرسنگی کشیدم. پ ن 2:مدرسه ها داره شروع میشه.دلم برای مدارس و همه چیزش تنگ شده.حتی برای سختیاش.(البته بگم که زیاد طول نمیکشه از مدرسه هم متنفر میشم). پ ن 3:آسمون اراک دیشب خیلی قاطی کرده بود.جاتون خالی کلی رعد و برق زد.ساعت 2 نصف شب آنچنان شیشه های خونه میلرزیدند که گفتم داره زلزله میاد و الانه که زیر آوار ...انا لله و انا الیه راجعون. اندازه گرفتم تو هر دقیقه حدود 35 تا صاعقه میزد(رکورد خوبیه)؟کلی هم بارون اومد هوا بوی نم گرفته پ ن 4:از این به بعد هر وقت آپ کنم خبر نمیکنم.میخوام ببینم دوستان چقدر به فکرم هستن. پ ن 5:میخواستم یه آهنگ براتون آپ کنم ولی سرور درست و حسابی پیدا نشد.آهنگ sheًٍٍّّٰٰٔٔs gone از گروه black sabbath.تنها آهنگیه که باهاش گریه کردم. پ ن6 :و دیگر هیچ.تموم شد. خدانگهدار خیلی سنگدل شدم نه؟دقیقا مثل یه سنگ که هیچ حسی نداره؟ میدونم.یادمه سال های قبل که دم افطارمیشد کلی باهات حرف میزدم.یادمه کلی دعا میکردم.یادمه همه رو تو دعاهام در نظر داشتم.یادمه هیچ کسیو از قلم نمینداختم. اووووه.شب قدر پارسالو یادته؟ خداییش ترکونده بودم. یادمه اونشب چقدر گفتم الهی العفو الهی العفو...... اونشب صد و بیست بار به عزیز ترین هات قسمت دادم به پیامبرت به امام علی الی صاحب الزمان. خوب امسال هم گفتم ولی...؟ اما الان که یاد اون روزا میافتم بیشتر میسوزم.میسوزم چون میبینم نسبت به پارسال کلی فرق کردم.خیلی. خیلی بیشتر از اونکه فکرشو بکنی آره!!! امسال تلافی همه ی قطره هی اشکمو در آوردم.امسال حسابی خسیس بازی درآوردم و حتی شب قدر یه قطره اشک هم نریختم. خودم هم تعجب کردم.تو مسجد برّو بر ملتو نگاه کردم که گریه میکردم.پس چرا گریه نکردم؟حتی العفو ها رو هم از ته دل نگفتم؟ فقط لبام تکون میخوردن و فکرم یه جای دیگه بود؟کجا بود؟ نمیدونم!!!! حتی دیگه سر سفره ی افطار هم دعا نمیکنم. دیگه نمیتونم ادامه بدم. بغضم بهونه ای بود برای گفتن این حرفا که خیلی وقت بود که تو دلم سنگینی میکردن و گلومو میسوزوندن. شاید آرامتر شوم. شاید... جلسه آینده هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی در روز چهارشنبه ۱ مهر با موضوع نقد وبلاگ سالهای بلند من بی تو به آدرس http://sanfuni.blogfa.com/ راس ساعت ۵ توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز در کانون کار آفرینی استان مرکزی برگزار می شود. آدرس: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار آفرینی استان مرکزی طبقه چهارم (( موسسه زیست محیطی کیمیای سبز)) * از دیگر دوستان خواهشمند است این اطلاعیه را در وبلاگ خود برای اطلاع رسانی به سایر دوستان قرار دهند خیلی وقته میخوام آپ کنم ولی دستم به نوشتن نمیره.نمیدونم
چرا؟فک کنم اینم از عوارض روزمرگی هست(فایر فاکس میمیک ها رو نشون نمیده
پس از میمیک های نوشتاری استفاده میکنیم!!!!!) امشب شب قدره.نمیدونم چند تااز شما قدر شب قدر رو میدونید؟چند تاتون شب زنده داری میکنید.ولی ازتون میخوام .که امشب منو هم دعا کنید. هر کی دعا میکنه منو هم داشته باشه(قربون مرامتون) (بوس) شب قدره؛قدر بدونید شب قدره؛قدر بدونید شب قدره؛ قدر بدونید پ ن 1:تو همین روزا آپ میکنم. پ ن 2:یه هفته شد!!!(میمیک نیش باز) پ ن 3:کی پایه هست امشب بریم مسجد؟؟؟؟ پ ن 4:فعلا خدا نگهدار همتون امضا:علیرضا؛یه پسر غرغرو حالمان بد نیست ! غم کم می خوریم کم که نه، هرروز کم کم می خوریم!! آب می خواهم سرابم می دهند ! عشق می ورزم عذابم می دهند ! خود نمی دانم کجا رفتم به خواب ! از چه بیدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند ! سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد ، داد شد!! عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر این است ، مرتد می شوم خوب اگر این است ، من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم, دیگر مسلمانی بس است ! *************** در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم ! بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم !! نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست!! بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی, تحفه بازار ماست !! درد می بارد چون لب, تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم !! من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام !؟ خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان!! این همه خنجر, دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد ! قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم, گولم مزن! ***************** من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن ! من نمی گویم که با من یار باش! من نمی گویم مرا غمخوار باش ! من نمی گویم ، دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است !! روزگارت باد شیرین, شاد باش!! دست کم یک شب تو هم فرهاد باش !! ****************** آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود ! وای ! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود ! از در و دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد مجنون می چکد !! آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهاد تان ! کوه کندن , گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام ! عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیارو دستم تنگ بود ! گر نرفتم, هر د و پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود ! هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه ! هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت !!! ************* چند روزی هست ، حالم دیدینی است حال من از این و آن پرسیدنی است گاه بر روی زمین زل میزنم ! گاه بر حافظ تفال میزنم ! حافظ دیوانه فالم را گرفت ! یک غزل آمد که حالم را گرفت *ما ز یاران چشم یاری
داشتیم* *خود غلط بود آنچه می پنداشتیم* نمیونم عزیزانی که مخاطب وبلاگ من هستن چقدر اهل آهنگ هستن؟چند درصد از اونا رپ گوش میدن؟چند درصدشون از زدبازی خوششون میاد؟ الان فکر میکنید که خیلی آدم خزی هستم که زد بازی گوش میدم؟نه؟ اگه این آهنگ رو دانلود کنید نظرتون نسبت به زد بازی کلی تغییر پیدا میکنه. بیشتر از این نمیحرفم.این شما و این آهنگ کوچه از گروه زدبازی. آهنگ ساز: مهرداد هیدن پ ن 1:این روزا اصلا دستم به نوشتن نمیاد.(میمیک یکی که دپ زده). پ ن 2:آدرس جدید رپفا www.RapFa4.com پ ن 3:ماه رمضونه.شمایی که دلتون پاک تره برای من هم دعا کنید. پ ن 4:دلم برای مدرسه تنگولیده. پ ن 5:کتابهای امسال رو گرفتم.ووی این زیست 2 چقدر خوفناکه. پ ن :دوستون دارم..(میمیک بوس) پ ن 6:التماس دعا پ ن 8:اگه این پست بد شد ببخشید.اصلا این روزا تو حال خودم نیستم. پ ن 9:خدانگهدار... سلام به همه.امروز با یه آپ سفارشی خدمتتون اومدم.یکی از دوستنا ازم خواسته بود که ترجمه ی آهنگ لاست کنترل(پست قبلی) رو بزارم که الان آماده کردمش.بیشتر از این نمیحرفم بریم سر اصل مطلب life..has betrayed me once again زندگی یک بار دیگه به من خیانت کرده ای روزگار.(آیکون آدم افسرده).خودمم نمیدونم چه مرگمه.شاید به خاطر کلاس زبان و تکالیفشه شاید به خاطر یه چیز دیگست.(خصوصیه نمیتونم بگم). این تکالیف کلاس زبان کمرمو شکست.پیرم کرد.به خدا اغراق نمیکنم.اگه شما کسی مثل پروفسور...(اسمشو نمیگم شاید روزی گذرش اینجا افتاد) داشته باشید اوضاعتون از من هم زاخار تر میشه. دیروز سیستمو به اتاق خواب منتقل کردم و دیگه کلا تو اتاق میمونم.فقط برای امور واجب مثل ق ض ا ی ح ا ج ت و غذا خوردن بیرون میام.به قول یکی رفتم تو غار تنهایی!!!! از بس که تو خونه موندم خونه بو گرفته(خو چیکار کنم گندیدم بسکه تو خونه موندم)!!!کلاس رو هم امروز 2 در کردم.امتحان (پارتس آو اسپیچ ) داشتیم.منم هیچی نخونده بودم. همه ی برو بچ هم به نوعی گم و گورن.حدودا یه ماهه که درست و حسابی ندیدمشون(فقط میثم و دیوید رو دیروز دیدم که رفته بودن ثبت نام مدرسه). خودم یه هفته پیش رفتم و تو سه سوت ثبت نام کردم.دیگه خیالم راحته(میمیک با نیش باز) کتاب سراخ ندارید؟خواستم یه کتاب بخرم رفتم تو کتابفروشی .بسکه کتاب دیدم گیجونده شدم و زدم بیرون(خو آخه کتاباش زیاد بودن منم نمیدونستم کدومو بخرم؟؟) دلم تنگولیده.نیدونم واسه چی ولی میدونم که تنگولیده خیلی هم بد قلق تنگولیده. این روزا نقطه ی جوشم در حد کدو حلوایی شده.خیلی زود جوش میارمو .... این متنو خیلی آروم نوشتم پس خیلی آروم بخونیدش. یواش یواش جمله به جمله شو خط به خطشو کلمه به کلمه شو حرف به حرفشو خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم ولی دستم به نوشتن نمیرفت.میخواستم این نوشته یه چیز دیگه ای بشه که نشد.یه چیزی 180 درجه اون ور تر.بچه ها اگه متنم مثل همیشه زاخار بود ببخشید!!!(میمیک خیلی سرخ شده) پ ن:1چرا میخوام الکی خوش باشم؟چرا ظاهر و باطنم یکی نیست؟ پ ن2:خیلی از این چراها دارم.بخوام بگم مختون میهنگه پ ن 3:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ ن 4:شاید الان از خونه بزنم بیرون. کار من اصلا خبر نمیکنه .از بست نشینی خسته شدم. پ ن 5:همتونو دوست دارم. یا علی خدانگهدار مکان: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار افرینی استان مرکزی طبقه چهارم سالن اجتماعات زمان : چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷ بعد از ظهر ((از کلیه دوستان وبلاگ نویس اراکی درخواست میشود این اطلاعیه را در وبلاگ خود قرار دهند)) موسسه زیست محیطی کیمیای سبز دربهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور با خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها،دیروزها! دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد میخزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا هر دم به خویش میرسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشم های ناشناسی میخزند روی کاغذ ها و دفتر های من در اطاق کوچکم پا مینهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آینه میماند به جای تا مویی،نقش دستی،شانه ای میرهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان میشود میشتابند از پی هم بی شکیب روز ها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاک،دامن گیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام میماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ خوب چیکار کنم دوسش دارم.وبلاگمو میگم.دوسش دارم.تو اگه کسیو دوست داشته باشی به خاطر قیافش یا تعداد آدمای اطرافش دوسش داری؟(ترکیب رو حال کردین؟به این میگن پارسی نوین!!!!!!).میگفتم.هان؟آره؟؟ میخوام یه تکونی به وبلاگ بدم.اصلا رای گیری میکنیم.حالا اگه طرحم رای اعتماد گرفت یا تو این وبلاگ اون طرحو اجرا میکنم یا تو یه وبلاگ دیگه.میخوام(احتمالا تو یه وبلاگ دیگه) پست ها رو تخصصی کنم. یعنی چی؟یعنی اینکه هر پست رو به موضوعی مشخص اختصاص بدم.(میخوام اکثر موضوعات اجتماعی باشن) مثلا یه پست مربوط به حجاب و اجباری بودنش.یه پست دیگه مربوط به خرافات که تو جامعه ی ما خیلی زیاده. حالا از دوستان میخوام که راجع به این طرح نظر خودشون رو بدن. خوب بیایم تو بحث های قبلی.چی کارا میکینید؟ قبول دارین که تیر ماه خیلی خیلی دی گذشت.من کمه دوست دارم همین طور بگذره. زندگی خیلی زود میگذره خیلی.نوجوونی خیلی زودتر.انگار نه انگار .انگار همین دیروز بود که اومدم برای اول دبیرستان ثبت نام کردم.حالا باید برای سوم دبیرستان که سال آخر خوشیم هست اسم نویسی کنم. آره دیگه.سوم که تموم بشه دیگه باید پیرمون در باید.پیش دانشگاهی و کنکور و دوباره کنکور(شاید پشت کنکوری بشم) دانشگاه (چند سالش رو خدا میدونه) و شاید سربازی و پیدا کردن کار و دیگه چه خوشی ای؟ خیلی مینالم نه؟واسه همین پسر غرغرو هستم. همه ی نوشته هام خودشون میان.وقتی که میخوام شروع کنم مثل بز صفحه ی مانیتور رو نگاه میکنم و آروم آروم فکم گرم میشه و دیگه یکی باید بیاد و جلوی من بگیره. بریم برای پ ن ها: پ ن 1:در باره ی پیشنهام فکر کنیم. پ ن 2:امروز سالگرد وفات مخترع اس ام اس هست.برای شادی روحش 3 تا اس ام اس بلند بفرستید. پ ن 3:پ ن 2 را تکرار کنید پ ن 4:کشته شدن 168 نفر از مسافران هواپیمای توپولف را تسلیت میگم(میخواستم یه پست اختصاصی همراه با کلی عکس راجع به این موضوع بزارم که بلاگفا بازم شیطونیش گل کرد.) پ ن 5:همتون رو به خدا میسپارم.بای بای خسته ام از حرف هاي تكراري خسته ام از آدماي تكراري خسته ام ازاينكه شب و روزم هيچ فرقي ندارن خسته ام از اينه هر 4 فصلم يكي هستن(نميدونم پاييزن يا بهار) خسته ام از اينكه هدف خاصي تو زندگي ندارم ديوونه ام نه؟ پ ن 1:تولد مولا علي رو به همتون تبريك ميگم پ ن 2:شايد اين جمعه باييد شايد (به نظر من ظهور خيلي خيلي نزديكه ) پ ن 3:پ ن 2 چه ربطي به موضوع داشت؟خودمم نميدونم پ ن 4: بازم ميگم كه اصلاحوصله ي جواب دادن به نظراتتون رو دارم.اين روزا حال هيچي رو ندارم.منو ببخشيد پ ن 5:اون آهنگ زد بازي كه ميگن:(( تابستون كوتاهه)) رو خيلي قبول دارم. پ ن 6:تابستون كه كوتاهه هيچي؛ زندگي كوتاهه. پ ن 7:اگه كسي با گذشت كردن كوچيك ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود! پ ن 8:به اميد ديداري دگر.خدا نگهدار
ساقی از این عالم واهی رهایم کن ،
نمی خواهم در این عالم بمانم ،
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن.
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند ،
تو را با حیله و نیرنگ می جویند ،
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند ،
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند.
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما.
نمی دانم کیم آدمم روحم خدایم یا که شیطانم ،
تو با خود آشنایم کن.
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم حواست پس ای مردم ، خدا اینجاست ،
خدا در قلب انسانهاست.
به خود آ تا که در یابی ،
خدا در خویشتن پیداست.
همای از این عالم پر پرواز خود بگشود
و در خورشید و آتش سوخت.
خداوندا بسوزانم ، همایم کن.
نمی خواهم در این عالم بمانم.
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن.


من قبول میکنم که بعضی چیز ها هیچ وقت تغییر نمیکنن
من اجازه میدم که ذهن و افکار کوچکت درد و رنج های منو بیش از پیش بزرگ نشون بدهand it's left me with a chem'cal dependency for sanity
و تنها چیزی که برام مونده یه وابستگی دارویی برای سلامت روانمه
Yes, I am falling... how much
آره من دارم سقوط میکنم.چه قدر دیگه مونده که به زمین بخورم؟
نمیتونم بهت بگم که چرا دارم فرو میریزم(سقوط میکنم)
میدونی که من چا ترجیح میدم که تنها باشم؟
کنترل خودم رو واقعا از دست داده ام؟
دارم به پایانی میرسم
فهمیدم که چی میتونستم باشم
نمیتونم بخوابم بنابراین نفس میکشم و پشت ماسک شجاعتم پنهان میشم
من قبول میکنم که کنترل خورمو از دست داده ام
این آهنگ یکی از بهترین هایی بوده که تاحالا شنیدم.ولی چیزی که بیشتز از همه روم تاثیر گذاشت شعرش این آهنگ بود. هر کسی میتونه بنا به شرایط روحیش برداشتی از این آهنگ داشته باشه.ولی به نظر خودم این شعر طعنه ای بوده به زندگی.به سرنوشت که نمیشه تغییرش داد(البته من به سرنوشت خیلی معتقد نیستم).
شما هم برداشت خودتون رو از این آهنگ بگید.خوشحال میشم که نظرات شما رو هم بدونم.
این هم خلاصه ای از شناسنامه آلبوم
Title: Lost Control
Artist: Anathema
Album: Alternative 4
Genre: Metal-rock
Year: 1998
منبع شناسنامه:www.gilopa.blogfa.com
Yes, I am falling... how much

| Design By : Night Skin |

